شمس الدين حافظ
392
سفينه حافظ ( فارسى )
بعيادتم قدم نه كه ز بيخودى شوم به * مى ناب نوش و هم ده كه غم دگر ندارم غمم ار خورى ازين پس نكنم ز غمخورى بس * نظرى بجز تو با كس بكس ديگر ندارم ز زرت كنند زيور به زرت كشند در بر * من بينواى مضطر « 1 » چكنم كه زر ندارم دگرم مگو كه خواهم كه ز درگهت برانم * تو برين و من بر آنم كه دل از تو برندارم به من ار چه مىپرستم مدهيد مى كه مستم * مبريد دل ز دستم كه دل دگر ندارم دل حافظ ار بجوئى غم دل ز تندخوئى * چه بگويمت بگوئى سر دردسر ندارم [ مرا چو قبله تو باشى نماز بگزارم ] 19 * [ 1 ] شماره مسلسل 473 مرا چو قبله تو باشى نماز بگزارم * و گرنه من ز نماز و ز قبله بيزارم به پيش قبلهء خاكى سجود چند كنم * من آن نيم كه بدين قبله سر فرودآرم بپيش روى چو ماه تو سجده خواهم كرد * و گر كنند به فتواى شرع بر ، دارم بجز جمال توام قبله دگر نبود * در آن زمان كه سر از خاك تيره بردارم بجان رسيد مرا كار در غم عشقت * بيا و رحم كن و بيش ازين ميازارم مگو كه نيست گرفتار دام ما حافظ * كه سالهاست كه در دام تو گرفتارم [ 324 گرچه افتاد ز زلفش گرهى در كارم ] 20 شماره مسلسل 474 گرچه افتاد ز زلفش گرهى در كارم * همچنان چشم اميد از كرمش مىدارم بطرب حمل مكن سرخى رويم كه چو جام * خون دل عكس برون مىدهد از رخسارم پردهء مطربم از دست برون خواهد برد * آه اگر زانكه در آن پرده نباشد بارم منم آن شاعر ساحر كه به افسون سخن * از نى كلك همه شهد و شكر مىبارم به صد اميد نهاديم در اين باديه پاى * اى دليل دل گمگشته فرومگذارم
--> ( 1 ) بيچاره ، آشفته و لرزان . [ 1 ] پاورقى غزل 19 - اين غزل را يكتائى در ديوان آورده و مدعيست كه از حافظ نيست و نمىگويد از كيست .